روزنوشت...
عسلم می خوام یه کمی از این روزامون بگم که چقدر برام لذت بخشه و هر ثانیه وقت گذروندن با توبرام یه دنیا ارزش داره.... مامانی بعد خوابوندنت اومدم عکسای موقع تولدت تا امروزت رو نگاه می کردم که بابایی هم اومد باهم دیدیم چقدر زود می گذره روزها انگارهمین دیروز بود پارسال همین روزهارو می گم که یه ماه دیگه باید منتظر بودم تا تورو توبغلم بگیرم خدا روهزاران مرتبه شکر که همچین پسر نازی به ما هدیه کرده ... یه خبر خوش داااااااااارم نفسم چند روزیه می تونی مامان بگی نمی دونی چقدر خوشحال می شم موقعه ای که منو با اون لحن ماماما گفتنت صدا می کنی تا لحظه ای هم که جواب نگرفتی ادامه میدی اون موقعه می خوام درسته قورتت بدم ولی امان از لحظه...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:02





